
به من گفتی، نگاهم داده آزارت
نگفتی، آن نگاهت، عشق را می دید
به من گفتی، نداری هیچ احساسی
زمانی که دلم، با تو گلی می چید
تمام غم، به ناگه مال ِمن گردید
شدم غمگین از این حرف های بی پایه
چو دیدم،نیست عشقی در نگاه تو
بشد از خشم،آفتاب مهر ِمن، سایه
گرفت بغضی، گلویم را، چه دانی تو
تنفس سخت گشت و رخت بر بسته
از این بی مهری و ظلم و ستم هایت
شدم از زندگانی،اینچنین خسته
اگرعشقی هنوز در قلب ِ من باقیست
سبب گشته، نگردد آه ِمن ، نفرین
اگرچه خشم ِ من اکنون پابرجاست
ولی هستی هنوز در این دل ِ مسکین







