تبليغاتX
سکوت فریاد

 

به من گفتی، نگاهم داده آزارت

نگفتی، آن نگاهت، عشق را می دید

 

به من گفتی، نداری هیچ احساسی

زمانی که دلم، با تو گلی می چید

 

تمام غم، به ناگه مال ِمن گردید

شدم غمگین از این حرف های بی پایه

 

چو دیدم،نیست عشقی در نگاه تو

بشد از خشم،آفتاب مهر ِمن، سایه

 

گرفت بغضی، گلویم را، چه دانی تو

تنفس سخت گشت و رخت بر بسته

 

از این بی مهری و ظلم و ستم هایت

شدم از زندگانی،اینچنین خسته

 

اگرعشقی هنوز در قلب ِ من باقیست

سبب گشته، نگردد آه ِمن ، نفرین

 

اگرچه خشم ِ من اکنون پابرجاست

ولی هستی هنوز در این دل ِ مسکین

 

+ نوشته شده توسط پویان در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 21:32 |

 

باز آمد عید ِنوروز،عید و جشن ِ باستانی

 

عید ِعشق و عید ِ پاکی، عید ِ مهر ِ آسمانی

 

 

من بخواهم از خداوند،هرچه خوبی را برایت

 

تا که باشد خنده هایت، خنده هایی جاودانی

 

+ نوشته شده توسط پویان در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 12:14 |
 


این زمانه، با من ِ خسته دگر دمساز نیست

 

این کلام ِکهنه، در شأن ِنوا و ساز نیست

 

 

قامت ِمردم چو خم گشته ز جبر ِ روزگار

 

جز ریاکاران ِنادان، قامتی افراز نیست

 

 

هر بشر را سرنوشتی بایدش،تا جان دهد

 

جان ِ من،جانت بــِرَه،اینجا کسی سرباز نیست

 

 

حالِ من زار است و فریادم ،سکوت و هق هق است

 

در قفس گیر کرده ام،بال و پر ِ پرواز نیست

 

 

در تمام ِطول ِعمرم، من امیدم سوی اوست

 

او که پایانی ندارد،صحبت ِآغاز نیست

 

+ نوشته شده توسط پویان در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 20:34 |
 

                             

 

تو تنهایی وتنهایی، همیشه سایه اش بر توست

غم وافسوس ِتنهایی، توان درآن نگاهت جـُست

 

غم ِ سنگین ِتنهایی، غمی خالص ز اشک و درد

نگاه ها سوی تو مبهم، دل وقلبت، چو سنگ ِسرد

 

همه قاضی بر افعالت، همه شاکی ز گفتارت

که داند حرف ِ خیلی ها، شده تعبیر افکارت!؟

 

کنون تهمت زنند برتو، نداری هیچ دلداری

برای دلخوشی هایت، بگفتی شعر ِ تکراری

 

چه گویی تو دراین هنگام؟هزاران بغض ِناگفته

درون قلب و افکارت، بسان مرده ای، خفته

 

شدی غمگین ز تهمتها، تو ای پویان غفاری

همیشه با نگاهی نو، شب تیره به سر آری

 

+ نوشته شده توسط پویان در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 15:22 |

 

 

در بهارِ زندگی، حال و هوایت نو شود

دسته دسته گل بذارم من درون ِ یک سبد

در زمان ِسال ِتحویل، این سبد تقدیم ِتو

بس مبارک باد، این سال ِ جدید، سال ِ نود

+ نوشته شده توسط پویان در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 و ساعت 18:35 |


کارگری مشغول بود، با رنج و سختی، بی امان

کار میکرد تا رسد وقت  ِنماز، وقت ِاذان

 

بس عرق می ریخت، وز آن جامه هایش خیس گشت

چون اذان خواندن، دگر کار را تمام کرد و نشست

 

یک نفر آمد و گفت: ای بنده  ِ مفلوک و زشت

کار ِ تو، گل بازی است وساختن ِکاهگل وخشت

 

بوی گندت در تمام ِ"کوچه بازار" ست  کنون

گم شواز اینجا، نگردد بوی گند ِ تو، فزون

 

اندراین کوچه که بر دیوار آن، لـَم داده ای

جای امثال ِ تو نیست، چون توفقیر و ساده ای

 

مردِ زحمتکش چو این حرف را شنید، حالش گرفت

بس جوابش را بداد: ای مرد ِ پیر"ِبد سرشت"!

 

گر نباشد بوی گند ِاین عرق در "کوچه بام"

کار ِ ساخت  ِخانه ات هرگز نمی گردد تمام

 

با تلاش و زحمت ِ ما، روزگارت شد چنین

با دو دست ِما، کنون دارد صدای تو طنین

+ نوشته شده توسط پویان در چهارشنبه هشتم دی 1389 و ساعت 15:32 |

 

 

می نویسم شعری از جنس ِسکوت و بی کسی

تـک تـک ابـیـات ِآن ، پـُر گـشتـه از دلواپسی

 

وزن  ِشعرم گریه است  و ناله و رنجم، ردیف

ایـنچـنیـن گـشتـه زمانه با مـن ِ کوچک، حریف

 

شعر ِ من ، یار و رفیق  ِخستگی های من است

مـرحم ِ زخـم و دوا و نــوشـداروی  تـن اسـت  

 

ناله هایم شعر گشته، شعر ِمن گشته سراب

از زمانه خسته ام، چون زندگی باشد خراب

 

شاعران در فکر ِ یار و ساقی و پیک های می

غـم ندارند ، عمرشان با شـادمـانـی گـشتـه طی

 

شـاعـر  ِغـمگـیـن وافـسرده،  ندارد شعر ِ شاد

برگ ِ خشکیده، فقط بازیچه است دردست ِ باد

 

مـنـتـظر گردم، شود روزی گلستان، ایـن دیار

شعر شادی گویم و"می"  نوشم وماست وخیار

 

 

+ نوشته شده توسط پویان در پنجشنبه ششم آبان 1389 و ساعت 14:1 |
 

 

 

بنزین درون  کارت ِ سوخت، از سهمیه خالی شده

کار ِمن ِتهران نشین، "خون گریه"  و زاری شده

 

"8" بگذرد از ماه  ِنو، سهمم کنون گشته تمام

آورد 8 روز سهمیه، در کارت ِ بنزینم، دوام!

 

آن مرد ِ روستایی ولی، با 60، سالش طـی شود!

اما چنین چیزی چطور؟، درشهر ِ تهران کـی شود؟

 

60 لیتر را با نیت ِ، شصتان ِدو پا و دو دست!

تقدیم کردند تا که ما، لذت بریم از هر چه هست!

 

+ نوشته شده توسط پویان در یکشنبه یازدهم مهر 1389 و ساعت 10:54 |

 

یک مرد ِتنها در قفس، بیگانه با حرص و هوس

با درد و رنج و غصه ها، پیکار کرده یک نفس

 

یک مرد ِخسته از سراب، پیوسته در رنج وعذاب

نالان ز دست ِ روزگار، بالا زَنـَد جام ِ شراب

 

یک مرد ِ زخمی، بی قرار، راهی ندارد جز فرار

راهش همیشه کوره راه، گاهی پیاده، گـَه سوار   

 

یک مرد ِ بی یار و رفیق، با دشمنان گشته شفیق

خیری از این دنیا ندید، دنبال یک یار ِ صدیق


 

یک مرد ِساده ، بی کلک، شاکی ز دست این فلک

ضربه هزاران دیده است، خورده دل و قلبش، تـَرَک

 

+ نوشته شده توسط پویان در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 13:8 |

 

ساقه ای بی بر و رو بود،" گل" اگر خار نداشت

 

تـوی قـصابی و مطبخ،  "خر" اگر بـار نـداشت

 

 

بـافـتـن، کار ِ سـِتـَرگیست که سخـتی دارد

 

"عنکبوت" در پی خانه ، اگر او تار نداشت

 

 

رنج و سختی اگرهم هست، برای هدفیست

 

هـمـه در حال ِ گـدایی، اگرآن عار نداشت

 

 

شاد و سالم زیستن، گرچه همیشه زیباست

 

دکـتـر ِ مملکت عـاطل، اگر بـیمار نداشت

 

 

سـاقـی ِ مـیـکده، انـگور نـریـزد در جــام

 

بی شراب ومی است این جام،گرعصّارنداشت

 

 

 شعر ِ پویان، به مانند شکر شیرین است

 

گردد آن تلخ و گزنده، اگراسرار نداشت

 

+ نوشته شده توسط پویان در چهارشنبه بیستم مرداد 1389 و ساعت 19:0 |